تاریخ انتشار: ۰۶ مهر ۱۳۹۴

شما می گویید هدف اما من می گو یم اصلا اسمش را نشنیده بودم تا بخواهم داشته باشم. مدرسه رفتن هم تنها به این امید بود که روی دسته صندلی گوشه کلاس و پشت سرهمه بچه ها بخوابم. وقتی هم مدرسه تعطیل می شد به عشق موتورسواری و گشتن ازمدرسه خارج می شدم.نه اینکه بخواهم […]

005

شما می گویید هدف اما من می گو یم اصلا اسمش را نشنیده بودم تا بخواهم داشته باشم. مدرسه رفتن هم تنها به این امید بود که روی دسته صندلی گوشه کلاس و پشت سرهمه بچه ها بخوابم. وقتی هم مدرسه تعطیل می شد به عشق موتورسواری و گشتن ازمدرسه خارج می شدم.نه اینکه بخواهم بگویم تنبل بودم و درس نمی فهمیدم، اما از درس تنفر داشتم. از آن چه که با اجبار میخواندم تنفرداشتم. ازسوال و جواب های آزار دهنده معلم ها بیزار بودم. یادم نمی آ ید که هیچ وقت کتابو خودکار با خودم به مدرسه برده باشم و یا تکلیف نوشته باشم. بچه ها اسمم را گذاشته بودند خسرو. همان شخصیت داستان ادبیات دوم که هیح وقت مدرسه نمی آمد و درس نمی خواند و آ خرش هم به اعتیاد کشیده شد. هیح چیزنمی توانست مرا پای تخته بیاورد. هروقت معلم می گفت عباس بیا، بلند می شدم  و خودم با زبان خوش به بیرون می رفتم قبل از اینکه معلم بیرونم کند. تمام  درس خواندن من هم فقط و فقط شب امتحان بود آن هم شاید دو یا سه ساعت در حد اینکه تجدید نیاورم و رفوزه نشوم.

تقلب هم که دیگر مبدع جدیدترین روشها بودم. امتحان روانشناسی داشتیم. وقتی با اشاره به یکی از دوستانم فهماندم که جواب فلان سوال را بنویس اون هم معرفت و البته شاید بی قانونی به خرج داد و برایم روی یک کاغذ نوشت و به طرف من پرتاب کرد. معلم د ید. با جذبه ای که فقط مخصوص خودش بودبلند فریاد زد که اون کاغذ چپه؟ داورانی با توام؟ منم بلند شدم و گفتم جواب یکی از سوالات است که از بچه ها گرفتم. از این کارها زیاد بود که البته تقریبا همیشه صداقت به دادم می رسید و جر یمه اش فقط  کم کردن ۵ ‏نمره بود. به ده یازده هم راضی بودم. سر خیلی از کلاس ها دیگر رویه شده بود وقتی معلم گرانقدر داخل می شد قبل از شروع درس مرا بیرون از کلاس می فرستاد. بعضی هاشون می گفتند: ((همین الان برو یه کاری یاد بگیر توکه  درس نمی خونی))

بهتر ین درسم ادبیات بود اونم چون عاشق شعر بودم. یادمه شب امتحان ریاضی سوم بود که فقط مثنوی می خواندم. نویسندگی و ادبیات را خیلی دوست داشتم اما از درس خواندن و نمره دادن و گرفتن بدم می آمد. برایم آ ینده و کنکور و دانشگاه بی معناترین چیز ممکن بود. نمی دانم چرا؟ شاید مدرسه ام بود شاید همکلاسی ها و نمی دانم. هفته ای نبود که با معلم ها دعوا نکنم. وقتی سرم داد می زدند منم سرشان داد می زدم. بارها اندیشه فرار ازمدرسه و ترک تحصیل را داشتم. اما فقط به خاطر پدرم این کار را نمی کردم. بماند چقدر تجدید آوردم و البته تنبیهات بدنی مرسوم شدم. معلمی داشتم که کف نمره را ۱۸ ‏قرارداده بود و هرکس زیر ۱۸ ‏می آورد به اندازه هر نمره تا ۱۸ ‏یک شیلنگ ناقابل کف دست ما می زد. و هرجلسه هم از من می پرسید و من هم هر جلسه بیشتراز ۶ یا ۷ نمی آوردم و حسابی تنبیه می شدم دیگر عادت کرده بودم. به هر ترتیب بود دبیرستان را تمام کردم. پیش دانشگاهی رفتن را دیگر به هیچ وجه نمی توانستم ادامه بدهم. زیرا از کنکور متنفر بودم. تابستان آن سال را کار می کردم و قصد داشتم همان کار را ادامه بدهم و به قول معروف اوستا کار بشوم. اما پدرم مرا به پیش دانشگاهی فرستاد. وقتی وارد پیش دانشگاهی شدم مدیر، ازکنکور و مزایا یش می گفت از درس خواندن و دانشگاه رفتن و غیره. من با این که اصلا به کنکور فکرنمی کردم، گفتم خوب حالا من بخواهم کنکور شرکت کنم مگر قبول خواهم شد. مگر نباید از دو سه سال قبل شروع کرد برای خواندن و کلاس های مختلف رفتن. همین بود که اگر گاهی خیال کنکور هم به فکرم می آمد سریع رفع می شد. توی ذهنم القاکرده بودم کهکنکور برای من نیست. اما کم کم با آشنا شدن با برخی از معلم های دلسوز به این عقلانیت رسیدم که باید تحصیلات عالیه داشت. و کم کم رغبتم به کنکور بیشتر می شد به خصوص وقتی معلم عروض و قافیه تسلط مرا به این درس دانست و گاهی مرا به جای خود به کلاس برای تدریس می فرستاد بهم گفت: من روزی رو می بینم که تو استاد ادبیات بشوی.

می توانم بگویم که آنجا بود که محکم به کنکور فکر کردم. اما می دیدم دوستان و اقوامی که ازهمان اول، دوم دبیرستان همش به فکر کنکور بودند.کلاس های خصوصی مختلف می رفتند. و کتاب های تست را که در شهرکوچک ما پیدا نمی شد از شهر دیگری می خریدند و وقت زیادی می گذاشتند.این باعث می شد که این ذهنیت در من ایجاد شود که من نمی توانم کنکور قبول شوم. حتی اگر وقت هم بگذارم برای سال های دیگر توانایی مالی تهیه کتاب های مختلف و گرفتن معلم خصوصی را ندارم همین بود که دوباره به فکرهای قبل بازگشتم و فکر کنکور را دوباره در دفتر ذهنم بستم. اواخر پاییز بود بوی زمستان کم کم به مشام می رسید که در بعد از ظهر یک روز جمعه پاییزی سرد طبق عادت هر روزه موتور را سوار شدم و به قصد پرسه زنی به راه افتادم. توی راه با خودم می گفتم من که دیگر قصدی برای دانشگاه ندارم پس چرا باید پیش دانشگاهی رابخوانم. نزدیک آغازامتحانات نوبت اول بود و برای رهایی از آن هم که شده، به فکرم رسید که پیش دانشگاهی را رهاکنم و پی کاری بروم.

cropped-ostad1

((همایش متحول کننده‏))

میدان بیمارستان را دور زدم وارد بلوار طالقانی شدم که پاییزش بیشتر و تماشا یی تر بود. اوایل بلوار، دبیرستان مطهری بود. نگاهم را به سمت مدرسه جرخاندم که بنری دیدم که نوشته بود: محل برگزاری و مشاوره رایگان کنکور. جلوی مدرسه ترمز کردم و نگاهی به بنر و نگاهی به داخل مدرسه انداختم پوست خندی زدم و در دلم بچه هایی را مسخره می کردم که دلشان خوش بود می خواهند کنکور امتحان بدهند. موتور را روشن کردم که یکی ازهمکلاسی هایم را دیدم که داشت وارد مدرسه می شد با همان زبان تلخم طعنه ای زدم و رفتنش را پوچ دانستم گفت: حالاکه مفت است بگذار ببینیم چیست. به من گفت اگر کاری نداری حداقل باش تا منو برسونی. گفتم مگه کی تمام می شود گفت احتمالا آخرای مراسم است یک ساعته که شروع شده. من هم که خراب رفیق بودم تقاضا یش را رد نکردم وارد مدرسه شدم. هر کار کردم حس داخل شدن را نداشتم روی پله جلوی در ورودی سالن نشستم. صدای بلندگو بلندبود. نمی دانم انگار صدای کسی مرا فریفته می کرد. حرف هایش مرا بیدار می کرد و به من جرات می داد. کنجکاوی مرا به داخل کشاند. روی صندلی ردیف آخر نشستم. تمام بدنم گوش شده بود. حرف ها یی را می شنیدم که تا به حال از کنکور نشنیده بودم. استاد حسین احمدی مشغول صحبت بود. نه اسمشان را شنیده بودم نه هیچ اطلاعاتی از ایشان داشتم. حرف هایش آتشی در درونم روشن کرد. که برای کنکور هیچ وقت دیر نیست. تکنیک هایی گفت و چند تست زد. آنقدر از آسانی کنکور گفت که ذهنم باور کرد که کنکور آسان است. هیچگاه دیر نیست. همان روز تصمیم گرفتم بخوانم. یک اتفاق، یک تصادف مرا با کسی آشنا کرد که به من باور داد، کنکور آسان است. از همان روز آغاز کردم. تنها منابعی را که خواندم کتاب های درسی بود و جزوه های عمومی استاد که هنوز پس از گذشت چند سال آن ها را مثل یک آلبوم داخل کمد گذاشته ام و با دیدنشان استادی را به یاد می آورم که مانند یک نسیم بر من وزید و مرا از خواب بیدار کرد و باور من را تغییر داد. آ نقدر حرف های استاد در گوشم بود که وقتی شروع به خواندن می کردم انگار همه دنیا و کائنات جمع شده بودند و مرا در یاد گیری یاری می دادند. خواندم. هیچ تستی نزدم و هیح کلاس فوق العاده ای نرفتم و هیچ کتاب کمک درسی به جز عمومی های استاد نداشتم. آنچه که داشتم فقط یک جیز بود ((کنکور آسان است)). به خودم ا یمان داشتم. برایم مهم نبود دو سال خواندم یا ۶ ماه برایم این مهم بود که با عشق خواندم. و این چنین شد که تنفر من از کنکور تبدیل به رتبه ۹ ‏کشوری شد.

 

برای ارتباط با استاد احمدی با شماره های زیر تماس بگیرید : ۰۹۱۲۱۰۰۹۶۵۰ و ۰۹۱۲۱۹۸۵۷۰۲

از کنکور متنفر بودم

نظرات شما

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)